"ای خداوند مهربان
این دل را از هر تعلقی فارغ نما و این جان را به هر بشارتی شادمانی بخش.
از قید آشنا و بیگانه آزاد کن و به محبت خویش، گرفتار نما
تا به کلی شیدای تو گردم، و دیوانهی تو
جز تو نخواهم و جز تو نجویم و به غیر از راه تو نپویم و به جز راز تو نگویم
و مانند مرغ سحر، در دام محبت تو گرفتار گردم...."
پ.ن: این روزها حس و حالی را دارم تجربه میکنم که راه به جایی ندارم و نمیدانم اتفاق به غایت خوبی دارد میافتد یا بینهایت جانکاه؟ حسی شبیه به فردی که قبل اعدام، خودش را آماده میکند اما درست در لحظهی موعود، اعلام میشود که مورد عفو قرار گرفته است... و بیچاره آنکه که نمیداند عفو به منرلهی زنده ماندن اما تا ابد در حبس ماندن، است؟ و یا برگشت به دنیای خارج از زندان؟ و اصلاً در دنیای خارج از زندان چه کند؟ چه اتفاقی در انتظارش است؟ آیا مرگ بهتر نبود؟ و یا نکند واقعاً اتفاق خوبی در راه است؟
برچسب: نیاز,
نویسنده: شیوا اکبرینژاد