شاید مسخره باشد اما وسط یک ماجرایی گیر کردم که نه میتوانم آن را برای کسی توضیح بدهم نه میتوانم اوضاع را به همین حال رها کنم... مثل اینکه تیری در بدنت فرو رفته باشد و غرورت اجازه نمیدهد به تیرانداز بگویی لطفا کمکم کن تیر را از بدنم بیرون بیاورم.
شدم مصداق بارز این آهنگ: [+]
نه می تونم جلوت این بحث رو بازش کنم
نه می تونم با غم تنهایی سازش کنم
نه غرور اجازه می ده که به تو خواهش کنم
ولی من دلم پر میزنه موهاتو نوازش کنم...

سرشیر را مزمزه کرد و گفت تلخ است.
گفتم: لابد ترشیده، چند روزی است که توی یخچال مانده.
بی تفاوت به حرف من بلند شد و از ظرف شیشه ای توی کابینت یک مشت اسپند آورد. شعله گاز را روشن کرد و اسپندها را بی هوا ریخت روی آن. بعد برگشت سمت من و گفت:
-از چشم زخم است. گاو بیچاره را چشم زده اند.
کدام گاو را می گفت؟ دو سه سالی بود شیر و خامه را از سوپرمارکت سرکوچه میخریدیم
"آرزو نوری"