رهگذر عزیزم؛
از آنجایی که به روش سرخپوستی با من خداحافظی کردی و با آنکه بیخ گوشم هستی اما به احترام تصمیم حدیدت، نمیتوانم با تو تماسی داشته باشم، برایت اینجا مینویسم... حرف، بسیار بسیار زیاد است از تمام این سالهایی که مرا هدایت کردی و مثل یک فرشته نگهبان مراقبم بودی، از تمام لحظاتی که مرگ را جلوی چشمانم دیدم و تو مرا به آرامش دعوت کردی و به بلوغ روحیام کمک کردی، تمام دیدگاههای جدیدی که به واسطه آشنا شدن با تو به دست آوردم و زندگیام را در جهت خرق عادتها و رهایی از بندهایی که سالها جامعه و نیکانمان به دست و پایمان بسته بودند، زیر و رو کردی و دنیای جدیدی را به من نشان دادی که زیبائیاش خیره کننده بود!
این روزها، بدون تو چیزی در زندگیام کم است، گُم است، هرچند سعی کردهام قوی باشم و به تنهایی از پس خودم و این دنیای عجیب و غریب بربیایم و کلید رمز "بسپارش به خدا..." را در تمام مشکلاتم به کار گیرم، اما امیدوارم در زمانی مناسب و در جایی که لیاقتش را دارم دوباره با تو همکلام شوم، چرا که تو همیشه برایم موجودی فرازمینی و کاملا خاص بودی!
و امروز، سالگرد زمینی شدنت رسیده است و بهانهای برای از تو گفتن! کلیشه است اما امیدوارم هر کجا که هستی به اهدافت نزدیکتر و روحی قویتر و آرامش و شادی وصفناشدنی داشته باشی!
آهنگنوشت: [+]
با این هوا عمری نفس کشیدم ای خدا / میمیرم اینجا بی هوا، مرا رها مکن
چو کشتی شکستهای که غرق میشود/ به حال خویش ناحدا، مرا رها من