خرید بک لینک

   درد کهنه ای درونم جا به جا میشود. ترسیدهام، وحشت کردهام. حس فیلمهای تراژدیکی را دارم که آتش مهیبی در شهر در حال گسترش است و یک نفر تلاش میکند که به کمک دیگران آتش را مهار کند اما در کمال ناباوری متوجه میشود تمام آدمهای شهر به نوعی سِر و بیحس شدهاند و آتش را نه میبینند، نه حس میکنند!

   او باز هم تلاش میکند، به تمام آتشنشانها زنگ میزند ولی تمام تماسهایش بیپاسخ میماند. اخبار حوادث را در روزنامهها منتشر میکند، به شهرهای اطراف هشدار میدهد که اگر شهر ما بسوزد، شما نیز در امان نخواهید بود، اما روزنامهها در باد گم میشوند و هشدارها جانی برای شنیده شدن ندارند.

   یک روز هم بیدار میشود، بیآنکه از کسی ناراحت باشد، بیآنکه دیگر ترس و وحشتی داشته باشد، قهوهی صبحگاهیاش را مینوشد، چمدانش را با آرامش میبندد، به شهر سوختهاش نگاهی میکند و برای همیشه زادگاهش را ترک میکند...!

+ نوشته شده در ۱۳۹۸/۰۳/۳۱ توسط . |

برچسب: نویسنده: شیوا اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 12:10

صفحه بندی